این پست/نامه به صورت رسمی پایان نوشتن من در این بلاگه. قطعا پایان نوشتن من نیست ولی فصل جدید زندگیمو نمیخوام آغشته کنم به گذشته ای که بخش زیادیش در رویا و آرزو گذشت. ۱۱ سال از دلی نوشتم که دنبال یه سراب بودعکسامون و نگه میدارم تا یادم بمونه چقدر راحت خنده ها و ژست های دروغین نثارم کردی.بتی بودی برام که خودت شکستیش.شاید یه روزی به خاطر خیانت هات ببخشمت ولی هیچوقت به خاطر به بازی گرفتن احساسات و اعتمادم بهت نمیبخشمت. اینکه باهام بد میکردی و جوری رفتار میکردی که فکر کنم قصور از منه ، بدی از منه... من عاشق نیستم، عاشقی بلد نیستم. یا بلد نیستم بی قید و شرط دوست داشته باشم. عزت نفسمو ازم گرفتی. اینکه بهم بد میکردی و زنجیری دروغ میگفتی تا فقط بگذره. درسته در نهایت من نباید اجازه میدادم اونقدری بزرگ شی که حرف نا حسابتم برام اهمیت داشته باشه ولی تو به جای دونستن قدر، سو استفاده کردی از احساساتم و از بتی که ساخته بودم. حق انتخاب و با دروغات و اعتمادی که به حرفات داشتم ازم گرفتی.خدا بودن اندازت نبود.تو بودی که عاشقی بلد نبودی یا اصلا عاشق نبودی! ادای عاشقارو دراوردن آسونه. پای عشق وایسادنه که کار هر کس نیست. اگه قراره مشکلها بیفته، منظور داستان درست کردن نیست، منظور مراقبته! دوست داشتنت شرط داشت، به شرط اینکه زیادی حرف نزنم، مثلا خسیس نباشم، مخالفت نکنم، به شرط اینکه خوشگل وخوش تیپ باشم،به شرط اینکه کم کار کنم ولی خوب درارم. به شرط اینکه وقتی عصبانی هستی سرمو بندازم پایین، تو بحث سیاسی طرف تو رو بگیرم، به شرط اینکه به دختر بازیات گیر ندم... همیشه منو دنبال خواسته هات دووندی تا مثلا دوسم داشته باشی و اونوقت به من میگفتی که دوست داشتنم آزادانه نیست. از گیر دادنا و بهونه گیریام در مسایل
برچسب:
نویسنده: کیانوش خلیلی
تاريخ: پنجشنبه
29 دی
1401 ساعت: 18:05